خرید النگو پايان غم بار يک زندگي!

خراسان: پيرمرد دل شکسته با دستان چروکيده اش قطرات زلال اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و در حالي که سرش را به ديوار تکيه داده بود گفت:يک عمر زحمت کشيدم و خون دل خوردم تا فرزندانم را با يک لقمه نان حلال بزرگ کنم و آنها را به سروسامان برسانم. اما امروز برايم خبر آوردند تنها پسرم دست به خودکشي زده است و زماني که خودم را به بالاي سر فرزندم رساندم با جسد او روبه رو شدم.من و همسرم سال ها در انتظار داشتن يک پسر بوديم تا اين که بالاخره فرزند پنجم ما پسر شد و اسم اين بچه را کيوان گذاشتيم.ما از روز اول بين او و بچه هاي ديگرمان تفاوت قائل بوديم و من تصور مي کردم اين پسر مي تواند نسل و نام مرا زنده نگهدارد. افسوس که محبت هاي بيش از حد و اندازه، کيوان را فردي مغرور و زياده خواه بار آورد و ما نيز چون پسر يکي يکدانه خود را خيلي دوست داشتيم ناز او را مي خريديم.پدر عزادار در دايره اجتماعي کلانتري ۳۷ مشهد افزود: پسرم دو سال قبل خودش را گرفتار يک عشق خياباني کرد و عاشق دختري شد که خانواده بي در و پيکري داشتند.من و همسرم هرچه به او نصيحت کرديم که اين ازدواج به صلاح تو نيست نتيجه اي نگرفتيم و وقتي که با تهديد خودکشي اش روبه رو شديم به ناچار موافقت خود را با ازدواج کيوان و دختر مورد علاقه اش اعلام کرديم.باور کنيد هربار که پسرم و عروسم به خانه ما مي آمدند از وضع ظاهري و پوشش بسيار زننده و حرکات زشت عروسم خجالت مي کشيدم و به ۲دخترم که دانشجو هستند و هنوز ازدواج نکرده اند گفتم حق ندارند با همسر کيوان از خانه بيرون بروند.پسرم و عروسم پس از دوره نامزدي يک ساله، زندگي مشترک خود را در آپارتماني اجاره اي آغاز کردند و ما نيز به خاطر وضعيت همسر کيوان رفت و آمد چنداني با آنها نداشتيم.حدود ۶ماه قبل يک روز پس از آن که درجمع خانوادگي، ريش سفيدهاي فاميل از وضعيت ظاهري و رفتاري عروسم گلايه کردند به خانه پسرم رفتم تا کمي او و همسرش را نصيحت کنم. اما کيوان با برخوردي بسيار توهين آميز با من درگير شد.آن روز دلم شکست و با چشماني گريان به خانه برگشتم. اما چند روز بعد از اين ماجرا، يک روز کيوان به خانه ما آمد و با معذرت خواهي و ابراز پشيماني از اشتباهاتش گفت که همسرش را از خانه بيرون کرده است.پسرم آن روز اعتراف کرد که عروسم با پسري جوان ارتباط مخفيانه دارد و به خاطر اين مسئله بين آن ها اختلافاتي به وجود آمده است.من وهمسرم با کمي گفت وگو پسرمان را آرام کرديم و درست لحظه اي که به دنبال يک راه حل درست و منطقي براي حل مشکل زندگي پسرم بودم پدر همسرش زنگ زد و پس از مکالمه اي کوتاه، کيوان بلند شد و گفت: بايد به خانه خودم بروم چون همسرم به اشتباهاتش پي برده و پدرش او را براي معذرت خواهي به خانه برگردانده است.در اين لحظه من کيوان را صدا زدم و گفتم: عزيزم اجازه بده حداقل يک تعهد اخلاقي از همسرت بگيريم و با او اتمام حجت کنيم تا در رفتار و حرکاتش تغييراتي به وجود بياورد. اما افسوس که پسرم به حرف هايم توجهي نشان نداد و با عجله به خانه خودش رفت.من و همسرم که مثل سير و سرکه مي جوشيديم به خانه پسرم رفتيم تا ببينيم موضوع به کجا ختم شده است اما کسي در خانه نبود و خانم همسايه گفت آقا کيوان و خانواده همسرش به پارک رفته اند و…ما با نگراني به خانه برگشتيم و فرداي آن روز با کيوان تماس گرفتيم. پسرم با رفتاري بسيار تحقيرآميز گفت: من همسرم را دوست دارم، خواهش مي کنم در زندگي ام دخالت نکنيد. با شنيدن اين حرف از همسرم خواستم که ديگر هيچ تماسي با اين بچه ناخلف نداشته باشد و چند ماه به همين شکل گذشت. در اين مدت از طريق اقوام و دامادم مي شنيديم که کيوان و همسرش باهم مشکل دارند ولي اطلاعي نداشتيم که از حدود دو هفته قبل، عروسم از خانه قهر کرده است و پسرم که به چشم خود شاهد خيانت همسرش بوده پس از تحمل شرايطي سخت به جاي آن که از خانواده خود راهنمايي بگيرد در اقدامي اشتباه بدترين راه ممکن را انتخاب کرده است.متاسفانه کيوان دست به خودکشي زد.